تبليغاتX
همسفر
خانه دوستی ما اینجاست

  اين­گونه نگاه کنيم:

 

1. مرد را به عقلش نه به ثروتش

۲.    زن را به وفايش نه به جمالش

3.      دوست را به محبتش نه به کلامش

4.     عاشق را به صبرش نه به ادعايش

 

5.         مال را به برکتش نه به مقدارش

 

6.       خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

 

7.      اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش

8.       غذا را به کيفيتش نه به کميتش

9.    درس را به استادش نه به سختيش

10.        دانشمند را به علمش نه به مدرکش

11  مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش

12  نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

13.      شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

14.      دل را به پاکيش نه به صاحبش

15.     جسم را به سلامتش نه به لاغريش

16.    سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 21:31  توسط راد  | 

امروز هوا بوي ديگري دارد، عطر گل نرگس در جان نشسته است، بوي بهار مي‏آيد، بهار روزگارانْ و شادي بخش قرون، ديده‏ها لبريز از نور است، نور ميلاد حجه بن الحسن عليه السلام. با ميلاد گلي ديگر بوستان نبوي آراسته و مزَين گرديده و عطر دلربايشان عرشيان را ماتْ و فرشيان را مبهوت ساخته است، و ملائك تسبيح گويان به ميهماني زهرا سلام اللَّه عليها وارد مي‏شوند. در آستانه اين ملايد خجسته شايسته است كه پيمان خويش را با آن حضرت تازه كنيم و شكوفه‏هاي معرفت را نسبت به آستان مقدّسش در قلبهايمان به شكوفايي بنشانيم. اي نسيم سحر، آرامگه يار كجاست؟ منزل دلبر هر عاشق بيدار كجاست؟ شب تار است وره وادي ايمن در پيش آتش طور كجا؟ موعد ديدار كجاست؟ آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند نكته‏ها هست بسي، محرم اسرار كجاست؟ هر سر موي مرا با تو هزاران كار است ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست؟ در خزان زندگي، مقدم سبز بهاران تو را، لاله افشان، نقل پاشان كرده‏ايم، اي مسافر، اي غريب، اي آفتاب. بنمای رخ که باغ وگلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست میلاد گل نرجس ، امید دل چشم انتظاران و روشنی بخش دلهای خسته ومنتظر مبارک
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:37  توسط راد  | 

امروز هوا بوي ديگري دارد، عطر گل نرگس در جان نشسته است، بوي بهار مي‏آيد، بهار روزگارانْ و شادي بخش قرون، ديده‏ها لبريز از نور است، نور ميلاد حجه بن الحسن عليه السلام. با ميلاد گلي ديگر بوستان نبوي آراسته و مزَين گرديده و عطر دلربايشان عرشيان را ماتْ و فرشيان را مبهوت ساخته است، و ملائك تسبيح گويان به ميهماني زهرا سلام اللَّه عليها وارد مي‏شوند. در آستانه اين ملايد خجسته شايسته است كه پيمان خويش را با آن حضرت تازه كنيم و شكوفه‏هاي معرفت را نسبت به آستان مقدّسش در قلبهايمان به شكوفايي بنشانيم. اي نسيم سحر، آرامگه يار كجاست؟ منزل دلبر هر عاشق بيدار كجاست؟ شب تار است وره وادي ايمن در پيش آتش طور كجا؟ موعد ديدار كجاست؟ آنكس است اهل بشارت كه اشارت داند نكته‏ها هست بسي، محرم اسرار كجاست؟ هر سر موي مرا با تو هزاران كار است ما كجائيم و ملامتگر بيكار كجاست؟ در خزان زندگي، مقدم سبز بهاران تو را، لاله افشان، نقل پاشان كرده‏ايم، اي مسافر، اي غريب، اي آفتاب. ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست یا باباصالح المهدی ادرکنی میلاد گل نرجس ؛ امید دل چشم انتظاران وروشنی بخش دلهای خسته مبارک باد
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:30  توسط راد  | 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد                   کس راه دراین کلبه ویرانه ندارد

دل را به کف هرکه نهم باز پس آرد                     کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست    آن شمع که می سوزد وپروانه ندارد

دل خانه عشق است خدارا به که گویم     کاریشی  از عشق کس این خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای             دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ز اسکندر ودارا               ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

                                                                                  « پژمان بختیاری»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:51  توسط راد  | 

«خدا نزدیک است آنقدر که میتـوان صدای نفس هایش راشنید »

روحش شاد آنکه می گفت :

من همان شبان عاشقم ...........

سینه چاک ، ساکت وغریب ..........

بی تکلف ورها ...........

در خراب دشتهای دور ، درپی تو می دوم

ساده وصبور گفت : من همانم در تلفظ تو ناتوان

گفتم : راست گفتی که خدای شبانان وناتوانان خدای نزدیکیست ، آنقدر که می توان صدای نفسهایش راشنید .

وصمیمی است آنقدر که می توان با او قهر کرد وقتی که دعاهایمان را مستجاب نمی کند

برایش ناز کرد وقتی بارها وبارها صدایمان می کند وبا لبخند نگاهمان می کند ...

من خدایی را می شناسم که به راحتی می توان از دست او گله کرد وقتی که با تمام وجود عقلت را بکار می گیری و می فهمی که :

هیچ کار او شبیه آدمیزاد نیست

خدایی که ساده وصمیمی گله وغرغرهایت را می شنود و کار خود را ادامه می دهد ولطف می کند ومهر می ورزد از جایی که گمانش را هم نمی کنی

وخودم را هم می شناسم که همان چوپان عاشقم

وایمانم را که ایمانی ساده به سادگی دشت است

خدایی که من می شناسم خانه ای دارد که هیچ محتسبی به گرد آن نمی چرخد

ومیرغضبان شهر از دست رحمت او عاصی شده اند

بهانه می گیرد که ببخشد ..

اشاره می طلبد که نوازش کند وبرای من ـ شبان ساده این دشت ـ شعرهای عاشقانه می سراید ونمی سپارد آنها را حتی به دست نسیم که خود بی هیچ واسطه ای در گوشم می نوازد وصدایم می زند با شوق که :

بیا ............

آن هنگام که از او گله می کنم .

ومن همه اینها را می دانم وباز از او دل گرفته ام .

چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:6  توسط راد  | 

خدایا

مردم شکر نعمتهای تو می کنند ومن شکر بودن تو

چرا که نعمت

                      بودن توست

     «دکتر علی شریعتی »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 21:17  توسط راد  | 

 گرچه نه باغچه ای ونه باغی دارم

من دراین گوشه به یاد خوش تو شب چراغی دارم

خانه ام تنهاییست

همه بر دوش دلم       ومن این گوشه دلتنگی خود

عالمی دور از آزار جهان می جویم

گاه تصویر تورا دور از چشم دگران می  پویم

جستجو قصه تلخی شده در تاریخم  

ومن اینک ره را

چون سایه          نه به امید مکان می پویم

فصل ها یکسانند

گاهی هم

چهره رنگین بهار افسرده

وخزان خندان است

روزهایی هم هست

که هوای آزاد

تیره وتلخ تر از زندان است

نقش آن بن بستی  که در آن من تو را می دیدم

نه چنان بسته که بود

بلکه چون هر کوچه    نقش آن یکسان است

هوس پرزدن وپروازم

همه از سر رفته

هم هراز گاه اگر

چشم برا بری می دوزم      حسرت بارانم نیست

هم چنانکه           نه دگر شوق به خورشیدم هست

فکر من حوصله تنگ گرفتنها نیست

ونه دستی دارم که به دستی بدهم 

زندگی زینسان است

هم از اول این بود

زندگی : نه میدان بزرگ وبازیست ونه هم زندان است

بودنی پیدا نیست

من در او پنهانم

گاه هم نام تو را

دور از دیده آزار جهان

زیر لب می خوانم

«محمد صادق طالبی زاده»

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:17  توسط راد  | 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است وافسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

درون سینه ام دردی است خونبار

که همچون گریه می گیرد گلویم

غمی آشفته ، دردی گریه آلود

نمی دانم چه می خواهم بگویم ..........

گاهی وقتها پیش می ایند لحظه هایی که در درون مان دردی است  که نه می توان آن را درمان کرد نه می توان با آن زیست .

دردی گنگ ومبهم که تمام دغدغه توست .دردی که تمام توجه وآرامشت را می گیرد وتو در برابرش  متوقف می شوی با یک سوال بزرگ که چگونه می توان به راه حلی دست یافت  ؟سوالی که بیشتر از خود درد ذهنت را به خود مشغول می کند ......

همسفر!

در این لحظه تو چگونه پاسخ سوالت را می یابی ؟؟؟؟؟

چگونه از سرگردانی خود را نجات میدهی وچگونه برای همیشه پاسخ این سوال را می یابی تا دیگر لحظه های عمرت را در تکرار مداوم ،بیهوده از دست ندهی؟؟؟؟  

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 18:32  توسط راد  | 

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است

میان ما ورسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیر خاکم وپرواز سرنوشتم بود

فرو پریدن ودر خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کند اینجا ترانه خود را

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که روبرو سنگ است

مرا به زاویه باغ عشق مهمان کن

در این هزاره فقط عشق پاک وبیرنگ است

«سلمان هراتی»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:45  توسط راد  | 

پس تو کی می آیی ؟

لحظه ها را قاب نتوان کرد.

لحظه ها می میرند

لحظه ها بوی فرسودگی خاطره را می گیرند

پس تو کی می آیی

خواندن نام تو

تکرار همه خاطره هاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:59  توسط راد  |